گرگان - شنبه 3 فروردين 1398 - دما درجه سانتیگراد




1397/10/19 - شماره 1782
به بهانه 17 دی پنجاه و یکمین سالروز درگذشت غلامرضا تختی نیم قرن جاودانگی

رقیه مسلمی پورـ 17 دی امسال نیز «ابن بابویه»ی شهر ری، نظاره گر مردمی بود که با گذشت نیم قرن، به احترام جهان پهلوان خود بر سر مزارش حاضر شدند تا باری دیگر یادش را در دل هاشان زنده نگه دارند و ثابت کنند این روزهای بی اسطوره، رای شان ملال آور می گذرد؛ قهرمانی که معتقدند بعد از 51 سال، تکرار نشده است، او که وقتی هم که باخت از روی دوش همین مردم پایین نیامد. حالا نیم قرن گذشته است، نیم قرن از روزی که پسرِ خانی آباد چشم از جهان فرو بست تا جاودانه شود. اما آنچه پس از این همه سال «غلامرضا» را نه تنها در دنیای گوششکستهها، که در جهان جاودانه کرده، افتخارات و مدال های خوشرنگش در عرصه کشتی نیست؛ مرام جهان پهلوان، نامش را به تاروپود تاریخ ایران گره زده است.

 

مرور روزهای غرور و افتخار با پسر خانی آباد

راز ماندگاری «تختی»، داستانی طولانی است که تمام آن در این مجال نمی گنجد. حرف از «غلامرضا» است که بعد از نیم قرن، منتقدان و موافقانش یکدل معتقدند تا امروز تکرار نشده است تا بر نام و آوازه ی پهلوانِ جوانِ آن روزها، حتی پس از گذشت نیم قرن، مُهرِ «باطل شد» نخورد. هفده دی امسال هم که از راه رسید باز هم این جمله تکرار شد که «اسطوره هرگز نمی میرد» و «غلامرضا تختی» همان نامی است که هرچند سن و سال مان قد نمی دهد تا با روزهایی را مرور کنیم که خیلی ها از آن با غرور یاد می کنند اما بزرگ ترها، پسرِ «رجب خان»ِ محلّه ی خانی آباد را به بزرگی اش به یاد دارند. بر کسی پوشیده نبوده و نیست که «تختی» بیش از آنکه به دنبال قهرمانی و مدال باشد، جوانمرد بود؛ از گود زورخانه و تشک کشتی گرفته، تا کوچه و خیابان ها. و با این مردانگی اش تا آنجا پیش رفت که نه فقط از هم قطارانش، بلکه در دنیا از همه پیشی بگیرد. جوان آرام و خجالتی آن روزها، بعد از رفتنش تمام نشد تا زیر دوخمِ اتفاقات تلخ و شیرین زندگی اش جاودانه بماند.

               

تختی با مرگ تمام نشد

 دهم شهریور سال ۱۳۴۱ در تاریخ ایران، تنها فروبردن چند هزار ایرانی در کام زمین لرزه ی بوئین زهرا نبود؛ بوئین زهرا همان ایستگاهی بود که «غلامرضا تختی» را در دل ایرانیان جاودانه کرد تا گویای جایگاه پهلوان مردم و اعتمادشان به او باشد. زورخانه پهلوان «سید علی» در سال 1324 پسری را به خود دید که کمتر کسی فکرش را می کرد تا چندی بعد قهرمان جهان و المپیک شود. در کمتر از یک سال آغاز کشتی با «حبیبالله بلور» قهرمان ایران شد و طی ده سال با تکرار این عنوان، توانست به عنوان نخستین کشتی گیر ایرانی در سه وزن مختلف صاحب مدالهای جهان و المپیک شود و اولین ورزشکار ایرانی باشد که در سه دوره المپیک دستش به مدال رسید؛ افتخاری که بعدها با «محمد نصیری» و «هادی ساعی» تکرار شد. بعد از تاخت و تاز ۱۴ ساله اش در عرصه های جهانی و المپیک، پرونده ی زندگی اش با مرگ مشکوک و پرابهام اش در اتاق 23 «آتلانتیک» بسته شد. «تختی» اما پس از مرگش نه تنها تمام نشد بلکه بر دستان مردمی که از او یک اسطوره در ذهن داشتند، بزرگ تر شد.  

 

«آقا تختی»ِ یک ملّت         

در روزهایی که زندگی بر «غلامرضا» و خانواده اش سخت می گذشت سرپناه شان گرو گذاشته شد؛ همان ماجرای تلخی که بارها «غلامرضا» با بغض از آن گفت؛ «یک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنانش را به کوچه ریختند و ما مجبور شدیم تا دو شب را در کوچه بخوابیم. شب سوم اثاثیه را به خانه همسایهها بردیم و دو اتاق اجاره کردیم. چندی بعد روزگار عرصه را بیشتر بر پدرم تنگ کرد تا این که مجبور شد یخچال طبیعی اش را نیز بفروشد...» زندگی شرایطی را به «غلامرضا» تحمیل کرد تا او نتواند بیشتر از 9 سال به تحصیل بپردازد؛ «در 9 سال حضورم در دبستان و دبیرستان منوچهری خانی آباد، تنها خاطرهای که به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم»، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درسهایی به «غلامرضا» آموخت که به گفته خودش، هرگز نمیتوانست در معتبرترین دانشگاهها بیاموزد؛ «زندگی به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانایی من است، به آنان کمک کنم، از چه طریقی و از چه راهی، مهم نیست.»

برای آن مردمی که قهرمانانشان از پردههای سینما میآمدند او واقعیتر از واقعیت بود و امروز بعد از گذشت بیش از نیم قرن از خداحافظی اش، همچنان مُهر جاودانگی بر نام «غلامرضا تختی» برجسته است. بچه جنوب شهر تهران باشی یا هر جای دیگر ایران، فرقی نمی کند؛ هر سال، 17 دی برایت یک روز خاص است و قبرستانِ پیرِ «ابن بابویه» همان میزبانِ معروف مردمی که پهلوان جوان شان را دوست و بزرگ داشتند. سالهاست «غلامرضا تختی» خانی آباد، برای این ملّت «آقا تختی» است، کلیدواژه ای که شنونده را ارجاع میدهد به خصلت های جوانمردیِ او که جایش در روزگار ما خالی مانده است.