گرگان - یکشنبه 1 مهر 1397 - دما درجه سانتیگراد




1397/6/21 - شماره 1745
مردی نشسته بر بالای چشمه

حامد روشنی راد

 

 

 

 اقبال لاهوری متفکر جالبیست. و بهنظر جالبتر میبود اگر ایام تحصیل در اروپا بجای معاشرت با کسانی مثل برگسون کمی جدیتر هگل و ایدآلیسم خوانده بود. عجیب است که با وجود تقدم زمانی نسبت به همۀ روشنفکران دینی (هنگام مرگ او سال 1317 شمسی در ایران از «روشنفکری دینی» نه اسمی بوده نه مسمایی) هم بینشی اصیل تر نسبت به جهان اسلام و خاورمیانه دارد هم نسبت به فلسفۀ غرب. تقریبا اولین و آخرین فرد از این طایفۀ فکریست که دستگاه فکری و مفهومی خود را از «ایدئالیسم آلمانی» میگیرد (بر خلاف شریعتی و سروش و شبستری و باقی قوم که سرگرم سوسیالیسم و اگزیستانسیالیسم و فلسفۀ تحلیلی و هرمنوتیک و فرعیات و متفرعاتی از این دست شدند). و از این حیث تنها کسی است که «آب از سرچشمه میگیرد». از طرف دیگر با وجود اینکه هرگز ایران نبوده (و در ایران شناخته هم نبوده تا زمانی که صفا و نفیسی و مینوی او را در مجلۀ یغما و غیره معرفی کردند آنهم صرفا از ذوق اینکه شاعر پارسی گوی بزرگی خارج از مرزهای ایران کشف کرده بودند؛ و این ذوقزدگی از شعر «بیدلی گر رفت اقبالی رسید» ملک الشعرای بهار پیداست) اما با این حال گذشته از تسلط بر فارسیِ تهرانیِ معیار  دارای چنین بینشی است که هنگام تحلیل مسائل جهان اسلام بخش مهمی را به مانویت و زرتشتیت و ایران قبل از اسلام اختصاص میدهد (مثلا در کتاب Development of Metaphysics in Persia که باعث دریافت دکتری فلسفه از دانشگاه مونیخ شد) و این درکی است که به مخیلۀ روشنفکران دینی داخل ایران هم نمیگنجد که چه ربطی هست بین این دو؟ (این جملۀ اقبال معروف است که: آیندۀ اسلام وابسته است به آیندۀ ایران.)

گذشته از این، روشنفکران ایران بعدها مفاهیم «خودی و بیخودی» اقبال را هم به سطح مباحث سخیف و لوثِ سیاسی و اجتماعی از نوع «بازگشت به خویشتن» و «آنچه خود داشت» تقلیل دادند. در حالیکه برای اقبال مفهوم «خودی» تعبیری از فلسفۀ فیخته و ترجمۀ «سوبژکتیویته» است:

نقطۀ نوری که نام او خودی ست

زیر خاک ما شرار زندگی ست

پیکر هستی ز آثار خودی ست

هرچه میبینی ز اسرار خودی ست

مفهوم خودی ابدا برای اقبال مفهومی اجتماعی یعنی «خودی» در مقابل «بیگانه» نیست. کتاب «اسرار خودی» مهمترین اثر اقبال است (و البته اینگونه کتب خوانده نمیشود و در بهترین حالت تورقی میشود، چون همگی پیشاپیش مقصود نویسنده را از خودش بهتر میدانیم و نیازی به اتلاف وقت نیست). در این کتاب مفهوم «سوبژکتیویته» به عنوان بنیان هستی و حیات بسط داده میشود و در کتاب بعد یعنی «رموز بیخودی» مفهوم «دوپارگی سوژه» یا «از خود بیگانگی» بسط داده میشود. این دو کتاب در واقع نگاهی به ایدئالیسم است با عینک مثنوی مولوی (در سیالکوت و پنجاب مثنوی از نفوذ معنوی بالایی برخوردار است و خصوصا در خاندان اجدادیِ اقبال، که چند شرح مهم مثنوی نوشته شده و این در ذهن و سپهرزیست اقبال تأثیر بسیار داشته). با پروراندن این دو مفهوم یعنی «سوبژکتیویته» و «دوپارگی سوژه» که هر دو از مفاهیم بنیادی در ایدئالیسم هگل هستند، اقبال در مرتبۀ بعد (یعنی در آثار دیگر) میکوشد از این دستگاه مفهومی برای تحلیل آگاهی تاریخی در جهان اسلام استفاده کند. (و البته این پروژه ایست که نه خود اقبال آن را به سرانجامی مشخص میرساند و نه آیندگان اساسا به این مقولات فکر می کنند). اقبال خود با خوش باوری به آیندگان امید بسته و میگوید:

نغمه ام، از زخمه بی پرواستم

من نوای شاعر فرداستم

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود بربست و چشم ما گشاد

اما حقیقت این است که اقبال «چشم خود بربست» و بعد از مرگ نه تنها چشم از کسی نگشاد، که باعث بسته تر شدن چشم بسیاری کسان هم شد.