گرگان - دوشنبه 29 مرداد 1397 - دما درجه سانتیگراد




1397/5/17 - شماره 1734
به هر آن کجا جز اینجا از غیبت صغری تا تفسیر وارونه ی تجربه ی مشروطه - صادق پیوسته

بی نگاه به جایی که ایستادهایم، چگونه میتوانیم از آن جا رهایی یابیم؟ بدون چنین نگاهی، چگونه میتوانیم جای دیگران را به درستی درک کنیم؟ گرچه این پرسشها پاسخی ندارند، تجربههای ما، مردم ایران، در سدههای اخیر، تکرار جستوجو برای یافتن پاسخ به این پرسشها را نشان میدهد. ما کموبیش کوشیدهایم رهایی را بی نگاه به اینجا که ایستادهایم و اکنون که از آن سخن میگوییم، به شکلی گویی خیره به دوردست و جدا از هر گونه زمان بجوییم. ما مقتضیات زمانی که در آن هستیم و جایی که در آن هستیم و نیروهاییتاریخمند که وضعیت ما را پدید آوردهاند، اغلب نادیده گرفتهایم. به این ترتیب،همانند شطرنجبازانیهستیم که نرد عشق و نفرت با مهرههای خود میبازند. پس از سالها نابسامانی در ستاندن حق و حقوق بربادرفته در برزن و بازار، در سال 1283 جنبش عدالتخانه در ایران به راه افتاد. داستان را با عبور از ریشههای بسیاری که داشت، از رمضان 1323 هجری قمری آغاز میکنیم، آنگاه که قند گران شد. گرانی قند در پی جنگ سال 1905 روسیه و ژاپن و کمبود آن و در نتیجه کاهش امکان واردات به ایران پدید آمد. بازرگانان و بازاریان در این میان نقشی نداشتند و همان قند را با همان سود معمول میفروختند. از سوی دیگر، صدراعظم وقت، عینالدوله، خشمگین و آمادهی آزار رساندن به مردم به هر بهانهای بود چرا که با سفر شاه به فرنگ، بازرگانان بیش از حد به پای وی پیچیده بودند. در واقع، آنان از مسیو نوز که رئیس امور گمرک بود، ناراضی بودند و پس از این که نتیجه نگرفتند، در حرم عبدالعظیم تحصن کردند. علما نیز به حمایت از آنان پرداختند. صدراعظم حل این منازعات را نه وظیفه که دردسری برای خود میدید و پس از دورهای از کشمکشها، آمادهی فرصتی بود که انتقام بگیرد. گرانی قند، بهترین بهانه بود. او به علاءالدوله، حاکم تهران، مخفیانه دستور داد برخی بازرگانان و بازاریان را فلک کند. علاءالدوله به این بهانه که قند از هر من 5 ریال به 8 ریال رسیده است، دستور داد چند تن از آنان از جمله دو بازرگانان سالخورده به نامهای سیدهاشم قندی و حاج سیدمحسن را در ملأ عام فلک بستند. در میانهی ماجرا، حاج علینقی پسر 27سالهی سیدهاشم نزد علاءالدوله دادخواهیکرد واو هم حکم کرد که پدر را باز کنند و پسر را به چوب ببندند. این صحنه با توجه به سرشناس بودن سیدهاشم و حاج محسن، باعث جریحهدار شدن احساسات عمومی شد و این بیدادگری، فضا را برای فریادهای بیشتر آماده نمود. عدهای از بازاریان، مغازهها را بستند و رؤسای اصناف و بازرگانان سرشناس به مسجد شاه رفتند تا به امام جمعه شکایت کنند و از اون بخواهند که راه و رسم دادگری را به حاکم تهران یادآوری کند. از این سو، امام جمعه هم آمادهی فرصتی برای خودنمایی بود ونقشهی عجیبی کشید و علمای بزرگ تهران را به مسجد شاه دعوت کرد. وقتی سیدجمال واعظ مشغول سخنرانی در مورد بیدادی بود که بر بازاریان و بازرگانان رفته است، امام جمعه فریاد برآورد که او کافر و بابی است و به شاه توهین کرده است و در آن هیاهو، نوکرهای امام جمعه با دهها نفر که تحت تأثیر جو قرار گرفته بودند، به منبر حملهور شدند. علما گریختند و حتی طباطبایی نعلین را بر جای نهاد و پابرهنه به منزل رسید. آنجا شور کردند و طباطبایی گفت با این اوضاع، ما را پشتیبان گرانفروشان نشان داده و حبس میکنند. بهتر است به حرم حضرت عبدالعظیم پناه ببریم. چنین شد و مهاجرت صغری با حضور علمایی همچون سیدمحمد طباطبائی، سید عبدالله بهبهانی، حاج شیخمرتضی آشتیانی،صدرالعلماء، سیدجمالافجه، میرزامصطفی آشتیانی،سیدمحمدصادق کاشانی، شیخمحمدرضای قمی و دیگران شکل گرفت. بازاریان و بازرگانان و بسیاری دیگر که از بیدادگری به تنگ آمده بودند، هزینهی حضور آنان را میپرداختند و هر روز نیز بر شمار مهاجران متحصن در حرم افزوده میشد. البته سالارالدوله، پسر مظفرالدینشاه نیز به سودای همراهی این علما و نشستن بر تخت شاهی پس از پدر، به انحای مختلف به متحصنان کمک مینمود.

ماجرا بالا گرفت و شاه بازگشته از فرنگ نیز که بیخبر از همه جا در دربار خویش بود، سرانجام توسط خبرچینان آگاه شد. متحصنان از طریق واسطهها به ویژه ملکالمتکلمین که دوستی صمیمانهای با سفیر عثمانی داشت و حامی مالی و معنوی متحصنین نیز بود، سفیر عثمانی را واسطه کردند و خوستههایی را به شاه رساندند که پردامنهترین آنها، تأمینعدالتخانه در همه جای ایران برای جلوگیری از ستمگری حکام بود. پس از کش و قوسهای فراوان، این خواسته پذیرفته شد. عینالدوله انواع کارشکنیها را روا داشت تا کار به سرانجام نرسد اما با حمایت نیروهای مختلفی که به آنها اشاره شد، سرانجام شاه عینالدوله را خواست و دستور داد تا فردای آن روز، درخواستهای مهاجراممتحصن اجرا شود وگرنه خود به حرم خواهد رفت و آنان را با عزت و احترام بازخواهد گرداند و خواستههای آنان را اجرا خواهد کرد. به هر روی، در پیچ و خم این ماجرا، سرمایه و زمان و امکانات بسیاری از نیروهای بازار، علما و بخشی از روشنفکران و افزاد سرشناس به کار گرفته شد. در روزی 16 ذیقعده مهاجران با عزت و احترام باز گردانده شدند و شیخ محمد واعظ، خلاقالمعانی، دستور شاه و دو تن دیگر، درخواستهای متحصنان را خواندند و فریاد زنده باد ملت ایران برای اولین بار بلند شد. برخی، با تکیه بر نشانههایی همچون این شعار که تا پیش از آن معمول نبود، این حوادث را و همین درخواست عدالتخوانه را هم به گونهای، الگوگیری از شعارهای غربی دانستهاند. گرچه نمیگویند که این الگو، چگونه بر زبان علما، بر شانههای بازار سنتی و با تکیه بر حرمت حرم عبدالعظیم زاده میشود؟ به هر روی، با بهانههای مختلف عینالدوله بهویژه با تمرکز بر اختلاف علما در تفسیر مفهوم عدالتخوانه، این داستان سرانجام به نتیجه نمیرسد و با تبعید علما و روشنفکران مطرح و منع آمد و شد شبانه در تهران، کم کم مسأله چنان پیچیده میشود که به مهاجرت کبری یعنی رفتن علما به قم میانجامد. ما در این فرصت محدود به پیگیری چفت وبسطهای درخواست عدالتخوانه به عنوان مهمترین خواست تاریخی مردم ایران در جنبش و حدائث پیشین و پسین آن نمیپردازیم اما با تمرکز جدی بر همین مورد که بیان شد، میتوان دید که چگونه نیروهای سیاسی موجود در نظم آن دوران، به انتهای کارایی خود رسیده بودند یعنی سنتهای منجمد حکومتگری بر رویههای پویا چیره شده بود. همچنین میتوان دید که چگونه علما و بازاریان که نیروهایی سنتی پنداشته میشوند، به خوبی از پویایی برخی سنن موجود بهره گرفتند و یکی از خواستهای مشروطه را پی ریختند. در این مورد، آشکار شد که چگونه خواست دادگری و عدالت به مثابه حکم منصفانه و قابل پذیرش طرفین کشمکش و در واقع،خواست قوهی قضائیه با تکیه بر شناخت وضعیت موجود، پیگیری شد. خیالاتی که میگویند مشروطیت، خواب و خیال عدهای فرهیختهیخارجدیده بود را باید کنار گذاشت. چنان که دیدیدم، در حساس