گرگان - دوشنبه 29 مرداد 1397 - دما درجه سانتیگراد




1397/5/17 - شماره 1734
ترومایِ مشروطه - محمدرضا مرادی طادی

ادوارِ تاریخِ ایرانزمین را بر مبنای پارامترهای متفاوتی تقسیم بندی می کنند، که عموماً تقسیم بندی رایج بر اساس سلسلههای سیاسی حاکم بوده است.برای نمونه،در متون تاریخی به کرّات با عبارتی مثل عصر سلجوقیان یا دورۀ غزنویان یا مانند اینها روبرو می شویم.واقع امر این است که به رغم وجود چنین تقسیم بندیهایی در متون تاریخی و تحقیقات مرتبط – حوزههایی مثل تاریخ ادبیات،باستان شناسی،جامعه شناسی تاریخی،و امثالهم – ولی در عالم واقع گاه به سختی می توان ما بین این دورههای مختلف خطوط تمایز پُر رنگی ترسیم کرد.البته نه این که تفاوتی وجود نداشته باشد،ولی دورههای همسایه و مقارن،به سختی از یکدیگر قابل تشخیص و تفکیکاند و بعضاً فقط اهل فن، آن هم با دقت نظرهای مفهومی و روشی، می توانند مثلاً غزلی از دورۀ غزنوی را با غزلی از ادب عصر سلجوقی مقایسه کنند و تداومها و تفاوتها را مشخص کنند – و البته که در این حوزه هم هیچ اجماعی بین کأفۀ علما نیست و اختلاف نظر بسیار است.

امّا دورۀ مشروطیّت یکی از معدود دورهها – و شاید به تسامح تنها دورهای – است  که از ما قبل خود چُنان متمایز شده است که نه تنها برای متخصصین بلکه برای مردم عادی نیز بی چون و چرا قابل تشخیص و تمیز است.برای مثال،در ادب دورۀ مشروطه مفاهیمی مثل وطن،آزادی،استبداد،قانون و دیگر مفاهیم نوآیین مأخوذه از اندیشۀ سیاسی جدید به کار رفته است که بی هیچ تردیدی معادلی در ادب قدیم ما ندارد.برای نمونه،محمدرضا شفیعی کدکنی سیر تحول موتیف « وطن» را در مقالۀ مستطابِ « تلقی قدما از وطن» نشان داده است و همو در همانجا تاکید کرده است – با استنادی تلویحی به آثار فریدون آدمیت –  که وطن و مفهوم همبستۀ آن، «ملیّت»، انگارهای عاریتی و وارداتی است که توسط روشنفکرانی همچون میرزافتحعلى آخوندزاده (۱۲۲۸-۱۲۹۵ ش) و جلالالدین میرزاى قاجار(۱۲۴۶-۱۲۸۹ ش) و میرزا آقاخان کرمانى (۱۲۷۰-۱۳۱۴ش) به جغرافیای فکر مشروطه وارد شده است.از همین رو،وطن مشروطه دیگر آن ترجیع بند تکراری ادبیات عرفانی که وطن را مصر و عراق و شام نمی دانست نبود بلکه تبدیل به واقعیتی عینی شده بود که ملتی واقعی را با تاریخ و جغرفیایی مشخص در بر گرفته بود؛لذا شاعر می توانست چنین دردمندانه در رثای رنجهای آن مویه کند:« کنون چرا نکنم ناله از برای وطن/که من چو نای شدستم ز نالههای وطن/مگر چه پنبۀ غفلت فشردهاند به گوش/که خود نمیشنود هیچ کس صدای وطن/وطن سلام فرستد همی به فرزندان/کجاست گوش که او بشنود صدای وطن/وطن غریب و وطن بی کس و وطن تنها/کجاست آن که شود یک دم آشنای وطن».

پس بدین گونه عصر مشروطه با خطوط تمایزی پُر رنگ و برجسته از ادوار قبل از خودش جدا می شُد و هندسۀ فکری نوآیینی را بنیاد می گذاشت که حتی در ادب و شعر – که عموماً یکی از پایدارترین ارکان نظام فکری ماست – نیز به راحتی قابل شناسایی بود و هست.ولی اگر بخواهیم چرایی پُر رنگ شدن خط تمایز این دوره را با ادوار قبلی جویا شویم،واقعاً این تفاوت از کجا آمده است؟ آن جوهرۀ انقلابی عصر مشروطه که هر آن چه سخت و استوار بود را دود می کرد و به هوا می فرستاد،کجا قرار داشت؟می توان به پرسش فوق پاسخهای بسیار متفاوتی داد؛برای مثال،تغییراتِ جمعیت شناختی،مهاجرت کارگران و تجار به قفقاز و امپراطوری عثمانی،انسداد نظام سیاسی،تغییر در هیأت حاکمه(ورود نخبگان جدید با درکی متفاوت از امرِ حُکمرانی)،ورود اندیشههای نوین،رواج روزنامه و متعاقباً افزایش آگاهی عمومی و غیرهم.هر یک از این پارامترها را که برگزینیم ضرورتاً بایستی به مقدمات و روش شناسی متناسب آن هم پایبند باشیم؛مثلاً تمرکز بر موضوع مهاجرت کارگران و تجار ما را وارد عرصۀ اقتصاد سیاسی می کند.امّا ورای تمام این مولفهها و عناصر تاثیرگذار،که هر یک به خودی خود،برای فهم چرایی و چگونگی وقوع انقلابِ مشروطیّت، بسی ارزشمند اَند،به نظر می رسد که یک «اَبَر مولفه» وجود داشته است که توانسته با مغناطیسش تمام این عناصر را فعال کند.یعنی آن که اساساً در غیابِ آن، این عناصر و مولفههای حاشیهای نمی توانستند به مثابه عنصری تاثیرگذار موضوعیّت پیدا کنند.و آن اَبَر مولفه و آن عنصر جوهرینی که توانسته است سرشت نشان این دوره باشد را شاید بتوان «تصلب سنت» دانست.

در ایران پیشامشروطه سنت در تمام وجوهاتش به بن بست و انسداد رسیده بود،و از همین رو،جامعه یا بایستی راه گورستان در پیش می گرفت و یا سنت را روانۀ گور می کرد.نظم سلطانیِ به جا مانده از سدههای میانه؛زبان مستعمل و دستفرسود شعر پارسی که به تعبیر نیما یوشیج با گرفتن موضوعات تکراری از اسلاف و تحویل آنها به اخلاف بزرگترین تحقیر را نثار روحمان می کرد؛انسانشناسی ما قبل تاریخیاش، که در آن مفاهیمی مثل انسان و شهروند معنایی نداشت؛و نهایتاً کلیّت نگاهاش به جهان که آن را خیمهای از «طبایع» می دید که قابل دستکاری و مدیریت نیست(در مقابل نگاه مدرن که جهان را مجموعهای از امکانها برای خلق «صنایع» می داند)؛همۀ اینها وجوهاتی از سنت بودند،سنتی که تمام توش و توانش را از دست داده بود.

امّا با این وجود،حتی چنین وضعیتی هم نمی توانست ذاتاً زایندۀ تحول عظیمی مثل مشروطیت بشود،بلکه پیش شرط آنها یک «تروما»ی ملی بود تا زخمهای بر وجدان عمومی جامعه بزند.و این ترومای تاریخی فقط می توانست از دل جنگ بیرون بیاید:جنگهای ایران و روس و شکست خفت بار نظام سنت از جهان مدرن.

آن ترومای ملی، بعد از شکست ایران و ایرانیان از روسیه و پذیرش عهدنامههایی که در حافظۀ تاریخی ما لقب خفت بار گرفتند – به نامهای گلستان و ترکمنچای –  پرسشی در وجدان عذاب آلود ایرانی پدید آورد که ظاهراً نخستین صورتبندی خود را در ذهن و زبان عباس میرزا یافت؛اویی که هرچه بر زورِ بازو و غیرتِ نیروهایش تکیه کرد از پَس قدرتِ اسلحه و غرش توپهای روسی بر نیامد.عباس میرزا – بی آن که بداند؛ناخودآگاه –  این لحظۀ تروماتیک(traumatic)  را بدل به دقیقهای پروبلماتیک(problematic)کرد،و گویا از سفیر فرانسه پاسخِ پرسشی را جویا شد که تقریباً می توان گفت در طی دو قرن گذشته اصلی ترین پروبلماتیکِ حاکم بر اندیشۀ روشنفکران و متفکران ، و حتی فراسوی آن،حاکم بر دغدغههای عامی ترین مردمان کوچه و بازار این سرزمین نیز بوده است:ما(ایرانیان) چگونه ما شدیم و شما(غربیان) چگونه شما شُدید؟  به تعبیر بهتر چرایی و چگونگیِ سنت، که ما را ما کرده است، و دلایل و علل تجدد، که شما را شما کرده است، چیست؟ به بیانی دیگر،چرا ملتها شکست می خورند؟ و،چرا ملتها پیروز می شوند؟

از منظری فلسفی،ترومای ملی تحقیر در جنگ و دیپلماسی،توانست «زمان تاریخی» را از «زمان اندیشی» جدا کند و به آن ضرباهنگی متفاوت ببخشد.در ادامه، سرعت و جهت تغییرات در این دو ساحت زمانی چنان متفاوت شد که عاقبت زمان تاریخی در امواج انقلابی که برآمده از زمان اندیشی بود فروپاشید و نظم نوینی از دل آن بیرون آمد.ولی متاسفانه نظم نوین «هیأت تالیفی» کهنه و نو نبود،بلکه بیشتر تلاشی بود مکانیکی – و نه دیالکتیکی – برای «نسخِ سنت».از همین رو،«جدال قدیم و جدید» را در دو عرصۀ ستیز قلمها، و ستیزش بدنۀ اجتماعیشان برانگیخت،و متاسفانهتر آن که، با اعدام شیخِ اهل سنت برای جناح کهنه خواهان شهیدی ساخت تا از سپیده دمان مشروطه تا اکنونیّتی که کماکان از منظر زمان اندیشی در عصر «پیشامشروطه»قرار دارد، نیروهای اجتماعی حامی‌‌شان را با شور و هیاهوی هیجان و عاطفه،برای تداوم بخشیدن به «زمانِ تاریخی افقِ سنت»،در حالت تهییج نگه دارند.پس مجموعاً می توان گفت که تجربۀ مشروطۀ ایرانی بر بستری از یک ترومای ملی بنا شده،با تبدیل آن لحظۀ «تروماتیک» به پرسشی «پروبلماتیک» تداوم یافته،جدال قدیم و جدید را در افق زمانی تاریخی و اندیشی شکل داده و در نهایت معطوف نسخِ سنت شده است.امّا با این حال مشروطیّت،از منظری فلسفی،پدیدهای تاریخی و متعلق به گذشته نیست بلکه هم چنان «معاصریّت» ما را شکل می دهد.چرا که نه توانسته است که گسست زمان تاریخی و اندیشی را برای ما حل و فصل کند و نه مرهمی برای تحقیرهای ملی ما بیابد.لذا ما هنوز هم در ساحت نظری درگیر پرسشهایی هستیم که موجّد انقلاب مشروطیت بوده است و هم در ناخودآگاه جمعی مان اسیر آن زخمی هستیم که از ناکامیهای ملی مان دمادم عارضمان می شود.پس مشروطۀ ایرانی نه «دیروز ابدی سنت» را نسخ کرده است و نه «تجددی ایرانی» آفریده است، بلکه «معاصریّت»ی ایجاد کرده است مُعلق میان کهنه و نو:برزخِ شترگاوپلنگانۀ مدرنیتۀ سنتی(گاوِ ساعدی- مهرجویی بیانِ بصری این برزخِ تعلیق میان کهنه و نو است؛نمایش جامعهای سترون،ناتوان از زایمانِ طفل نارسی که در زهدان تاریخیاش لانه کرده است؛و عاقبت هم از همین درد می میرد).لذا باید گفت که اگر بخواهیم رنسانسی داشته باشیم تقریباً بی تردید راهی جز بازخوانی «تجربۀ مشروطه» پیش روی مان گشوده نیست.مشروطهای که برخلاف نظر ماشاالله آجودانی – در تکنگاری نامدارش درباب انقلاب مشروطیّت –  ایرانی نیست بلکه باید با بازخوانی و بازنویسی و بازاندیشی ایرانی بشود.