گرگان - یکشنبه 27 خرداد 1397 - دما درجه سانتیگراد




1397/3/21 - شماره 1714
(نگاهی به مجموعه شعر «سِفرِ سَفَر» از وحید داور) سِفری برآمده از سَفَرهای مقدس

 

مازیار عارفانی- کتاب «وحید داور» سفری در زمان و مکان است و همه چیز در گذر از مکانی به مکانی و از زمانی به زمانی معنا میپذیرد. «سِفرِ سَفَر» به همآمیختگی سرزمین ها، تواریخ، ادیان، فرهنگها، زبانها و روایتهای ازلی و ابدی جهان است. از اینرو گاه چنان غریبه مینماید که دیگر باید در فارسی بودنش شک کنی، زیرا ارجاعات بی پانوشت و باپانوشت، بدل به رکن رکین متنی شده است که هم در روایت و هم در شکل از نقطه عزیمت خود سَفَر کرده است و دیگر فارسی صرف نیست. شاید به همین دلیل شعر «داور»، شعری دیریاب به نظر برسد که شدیدن نیازمند بازگشایی رمزگانهای متن است؛ معمایی پیچیده که سعی در پیچیده تر شدن دارد تا بتواند از طریق این رازوارگی به بقای خویش ادامه دهد. این رازوارگی در «سِفرِ سَفَر» بیش از همه وابسته به جاهایی بیرون از متن و روایاتی تاریخی است که در گوشه گوشه های این سَفَر یافت و در هم ترکیب می شوند. اولین کلمهء کتاب، یعنی «سِفر» که در کنار «سَفَر» می نشیند و نام اثر، یعنی «سِفرِ سَفَر» را تشکیل میدهد، خود موئد اینچنین فرمی است. «سِفر» در زبان عبری به معنای کتاب است و یاد آور « «سِفرِ پیدایش»، «سِفرِ خروج»، «سِفرِ لاویان»، «سِفرِ اعداد» و «سِفرِ تثنیه» در تورات یا همان عهدعتیق است. پس در همان ابتدا ما با عنوانی روبروئیم که:

اولن؛ ترکیبی از فارسی و عبری است.

دومن؛ داعیهء کتاب بودن، آن هم از طریق کنایه به نوشتاری مقدس را دارد.

سومن؛ روایت سفر از وطن خویش به جغرافیای دورتر است

چهارمن؛ ترکیب کلامی (سِفرِ سَفَر) و ترکیب بصری جلد (نقاشی آلبرشت دوور) حاکی از روایتی مبتنی بر متون مقدس است.

در واقع جلد کتاب از ارجاع به نقاشی آلبرشت دوور گرفته تا زبان عبری و تورات و اسفار اربعه، خودش را در قاموس اثری معرفی میکند که میل به گفتگو با تاریخ و تن دادن به بینامتنیت دارد. گرچه تیراژ 200 نسخه ای چون پتکی فرود می آید که اصلن چه بینامتنیتی؟! کتابی که دربارهء کتاب (سِفر) است و با متنهای باستانی شروع به مکالمه و تبادل میکند، خود در چنبرهء سقوط ارزش معنوی اش در جامعهء مصرف گرا فرو رفته است و به 200 نسخه قناعت میکند. گویی همه چیز در حال بی اعتبار شدن است و تیراژ کتاب هم جزیی از این بی اعتباری، قطعه ای از این بینامتنیت، پانوشتی پراهمیت از ارجاعات فراوان در «سِفرِ سَفَر» است. تیراژ جزیی جدایی ناپذیر از متنی تاریخمند است که در عصر مصرف گرایی تولید میشود و زیر ضرب هجوم بازار و سرمایه داری لجام گسیخته قادر به توزیع شدن نیست. و 200 نسخه چون پتکی فرود می آید بر روایت های باستانی... «سِفرِ سَفَر» اما تاکیدی است در همین وضعیت، برای پیدا کردن بسترهای گفتگو فراتر از مرزها و زمانها و زبانها... تن زدن از وضعیتی که سعی در یکسان سازی همه چیز و حذف 200نسخه ای ها دارد... داور در همان آغاز و با انتخاب عنوان کتاب، علیه این یکسان سازی شوریده است و سپس کتاب با تیراژ اندکش وضعیت را افشا کرده و اولین شعر نیز با عنوان خود ضربه ای کاری به رویای یکسان سازی و حذف صداهای متفاوت می زند: چناک!

چناک، نام اولین شعر «سِفرِ سَفَر» است. این اولین کلمه، این چناک، چندان آشنا نیست و چنانکه پانوشت میگوید از گویش برخی نقاط جنوب ایران وام گرفته شده و به معنای «به ستوه آمدن» است. چند سطر اول همین شعر نشان می دهد، «داور» در پی اقدامی علیه یکسان سازی و مقاومت در برابر نرمال شدن است:

کردها هوره میخواندند/ صداشان کمانچه می زاد و/ کمانچاواز صدات/ عجیب نافبر شده بود انگار/ با نشید باستانشان/ سکته میزندم قند این متن بالا اگر/ نمی نویسمت شیرین/***/باید کجای سنگ آفتاب حدس می زدم/ پاز مکزیکی ست؟/ -خواهرم پرسید-/...

برخورد زبانی در همین سطرهای ابتدایی کتاب، خود نشان از به هم آمیزی مفاهیم متعدد دارد. از «هوره خوانی» که نوعی موسیقی کردهای جنوب ایران است گرفته تا استفاده از واژهء «نشید» که به معنای آواز و آهنگ است تا واژگانی چون کمانچاواز و نافبر...

در طی این مجموعه، بارها «داور» کلمات غیرمستعمل یا ساختگی را مورد استفاده قرار می دهد، که این عمل در عین حال که معنا را به تاخیر می اندازد، تن به رسمیت زبان و زبان رسمی نیز نمیدهد و در آن مداخله میکند. ارجاعات صرفن به تاریخ یا متون ماسبق ختم نمیشوند، بلکه گاه چون «چناک»، پانوشتی قومی و زبانی دارند و گاه چون «هوره»، بخشی از یک فرهنگ محسوب می شوند که هیچ پانوشتی هم ندارد و گاه چون «نشید» باید دست به دامان لغتنامهء دهخدا شد. از اینرو خواندن این کتاب کاری طاقتفرساست، زیرا صرف خواندن مطرح نیست، بلکه برای مواجهه با آن، باید کمر همت بست و مداومن رمزگشایی کرد.

و چه اشکالی دارد اصلن چنین شیوه ای، در جهانی که اطلاعات در کسری از ثانیه در اختیارمان میتواند قرار گیرد؛ و هیچ پانوشتی نیست که قابل ردیابی و دستیابی نباشد؟!

بگذارید اینجا کمی بیشتر مکث کنیم و دوباره برگردیم روی عنوان کتاب: «سِفرِ سَفَر». اگر حتا معنای تحت اللفظی این عنوان را «کتابِ سَفَر» در نظر بگیریم و با توجه به المان های فراوانی نظیر اسب اسکندر، شیوا، روپیه، مرزبانان، گورستان تاکستت پارک، بیست و نه نوامبر، لیورپول و... بپذیریم که کنش ویژه در روایت این مجموعه «سَفَر» است، در خواهیم یافت که راوی همواره برای نوشتن (سِفر) نیازمند ارجاع به وطن خویش است که بخاطر سَفَر از آن دل کنده، بنابراین چه در حوزه شکل و چه در حوزه معنا نیازمند ارجاع به مکان هایی است که به آنها رفته و شاید هم از اینروست که واژهء «یوتیوب» در این جهان «نیمه آرکائیک» برجستگی خاصی دارد و حضور بهم می رساند تا بتواند گاه گاهی نیز از طریق ابزار جستجو، چیزها را احضار کند، کمااینکه «سپیده رئیس سادات» را روزی دویست بار و هر بار بیست بار میخواهد از طریق «یوتیوب» احضار کند و کمااینکه تصنیف های خونین را... از دیگر سو میتوان گفت کسی که در سَفَر است، همواره هم ارجاع می دهد و هم ارجاع می پذیرد؛ سَفَر، نیازمند پانوشت های متعدد برای درک و ارتباط متقابل است. کتابت سَفَر، لاجرم دستاوردی از فرهنگها، گویش ها، تاریخ ها، اسطوره ها و روایت های ناهمگونی میتواند باشد که نیازمند توضیح و تبیین هستند، حتا اگر پای «مهدی معاذاللهی» در میان باشد که ابزارهای جستجو او را غزلسرای معاصری به تو تحویل خواهند داد و از سطح یک رابطه شخصی فراتر می رود، بدل به نشانه ای می گردد که با هاجر و چگوارا صرفن معنا خواهد گرفت. خواندن کتاب سَفَر، بدون سرچ و راهنمای سَفَر ممکن نیست! در مجموع میتوان گفت که در کتاب «سِفرِ سَفَر» نه تنها ارجاعات و پانوشتها بخشی جدایی ناپذیر از ساختار شعرند، بلکه پایه و اساس شعر «وحید داور» را نیز شکل می دهند، زیرا سَفَر فرصت حضور هر چیزی را فراهم میکند. سَفَری البته ناخواسته و بالاجبار که خود البته ماحصل چناک، یا به ستوه آمدن است؛ سَفَری صدالبته برای فتح رویاهایی تازه، سَفَری گویی با اسب اسکندر برای فتح جهان، اسبی که این بار خود شاعر است، اسبی تنها و بدون سوار:

.../ گفتم برای گز کردن دنیا/ اسبی قرض کنم از دردانهء فیلیپ(1)/ رو می زدم چرا؟/ اسبش مگر چه بود اسکندر/ جز تکه های منفک ماهیچه/ بر منحنی های شتاب و ستیز؟!/ پس همچنان قائم به ذات/ کف پاهام نعل کوبیدم/ تا منتهاالیه زمان چارنعل/ از منتهاالیه شوربختی/ این شعر را می نویسم/...

 

پانوشت:

(1) یکی از ارجاعات مهم و رمزگان های روایی در این مکتوب، ماجرای فیلیپ و اسکندر است که اشاره دارد به بوکفالوس (بوسفال)، اسب اسکندر مقدونی که در جهانگشایی های این جنگاور نقشی بسزا داشت و سفر بسیار کرد! اما همانطور که میبینید، در ابتدا گفته نمیشود «اسب اسکندر» یا حتا «بوکفالوس»؛ بلکه در بدو این پاراگراف «اسب قرض کردن از دردانهء فیلیپ» مطرح می شود. چنین تمهیدی از آن روست که ما در ارجاعات به دنبال روایتی بگردیم که هر سه ضلع مثلث، یعنی فیلیپ و اسکندر و بوکفالوس در کنار یکدیگر قرار داشته باشند. این وضعیت در واقع اشاره ای به رام کردن بوکفالوس توسط اسکندر است. چنانکه «ساموئل ویلارد کرامپتون» (در کتاب رهبران جهان باستان(5) اسکندر مقدونی- ترجمه مجتبی پورمحسن_ انتشارات ققنوس) و هارولد لمب (در کتاب اسکندر مقدونی- ترجمه صادق رضازاده شفق_ انتشارات کتابفروشی زوار 1335) و چند مکتوب دیگر اشارات فراوانی بر این ماجرا داشته اند.