گرگان - دوشنبه 30 بهمن 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/11/18 - شماره 1680
تنهای متناهی - حامد روشنی راد

حامد روشنی راد

اگرچه تعریفِ تنهایی با تعریفِ «نامتناهی» نزدیک است، زیرا تعریف صوری نامتناهی امتناعِ وجودِ شریک بیرون از ذاتِ نامتناهی است و به زبان اسپینوزا در قضیۀ 14 کتابِ اخلاق «ممکن نیست جز جوهر نامتناهی جوهری موجود باشد» و تنهایی نیز نوعی «امتناع غیر» است، اما معنای تجربیِ تنهایی برعکس به «تناهی» نزدیکتر است.معنای انضمامی تنهایی «ناتوانی در شناختن دیگری و شناخته شدن توسط دیگری» است. این تنهایی بیشتر با مفهوم «دوستی» در تقابل است. دیوگنس در کتاب «حیاتِ فیلسوفان بزرگ» نقل میکند که ارسطو در کهنسالی مُدام میگفت «انسان نمیتواند با همگان دوست باشد. آنکس که با همگان دوست است با هیچکس دوست نیست». هنگامیکه فرضاً با آثار متفکر یا شاعری آشنا میشویم اما به دلیل محدودیتها نمیتوانیم او را در زمرۀ نویسندگانی قرار دهیم که آثارشان را مرتّب میخوانیم، دچار احساسی میشویم درست مثل احساس زمانیکه با شخصی آشنا میشویم اما علیرغم میل باطنی نمیتوانیم با او «دوست» شویم. این حس ناتوانی را «تنهایی» مینامیم و تنهایی بدین معنا با «تناهی» مترادف است.

بر اساسِ این دو تعریف، «تنها» دو گونه است: تنهای متناهی و تنهای نامتناهی. تنهایی برای امر نامتناهی بمعنای یگانگی است یعنی اساسا چیزی غیر از او وجود ندارد. اما تنهایی برای شخص متناهی یعنی ناتوانی در برقراری ارتباط با آن غیر که وجود دارد و «آشناییِ اجمالی» با او داریم اما از شناخت نزدیک و تفصیلی او ناتوانیم. (اگر کلا هیچ شناختِ اجمالی و التفات به غیر در کار نباشد وضعیت چندان تفاوتی با «تنهاییِ نامتناهی» نخواهد داشت. در این جملۀ ارسطو در کتاب سیاست که «تنهایی یا از آن خدایان است یا جانوران»، تنهاییِ نامتناهی هم برای خدایان و هم برای جانوران مجاز دانسته شده زیرا در ذاتِ خدایی اساسا غیریّت منتفی است و جانوران نیز چندان به شناختِ اغیار اهتمامی ندارند). اما معنای تنهاییِ انسان متفاوت است: انسان و تنها انسان «تنهای متناهی» است؛ و از آنجا که هر تنهای متناهی ماهیتاً خواستار نامتناهی است لذا ماهیتاً مدنی است و برای تحقق مدنیت و رهایی از تنهایی میکوشد.

در حیاتِ مدنی این تراژدی هرگز انسان را رها نمیکند که «انسان نمیتواند با همگان دوست باشد». یعنی ضرورتاً شناختِ اکثر انسانهای دیگر در همان افق «آشنایی اجمالی» باقی میماند؛ و این شناخت کلی و مبهم از انسانها در انسانها منشأ «طلبِ نامتناهی» یعنی بستر تقلا برای گسترشِ مداومِ روابط است؛ همچنین این آشنایی همان تعریف «همسایگی» در مسیحیت است و تقابل آن با دوستیِ یونانی را باید همینگونه فهمید که نسبتِ همسایگی به دوستی مانند نسبت «ماده» به صورت است یا به زبان پدیدارشناسانه نقش «هیولای شناخت» را دارد: همسایه همان شخصِ آشناست که وقتی علیرغم میل نمیتوانیم با او دوست شویم، احساس «تنهایی و تناهی» میکنیم. (از دشمنان سرسختِ همسایگی «نیچه» است. او یونانیان را دشمن همسایگی میداند و در چنین گفت زرتشت شعار ملتِ یونان را این میداند که «هیچکس را دوست مدار مگر دوست را». حقیقتاً هم کلمۀ «Xenos» در یونانی همزمان معنای مهمان، بیگانه و جاسوس میدهد. ضدیت نیچه با همسایگی از اینروست که قداست یافتنِ آنرا کشندۀ دوستی [البته برای نیچه بیشتر اروس] میداند که رابطۀ اصیل و انضمامی میان دو فرد است؛ این جملۀ او معروف است که «خود را در راه دوست فدا میکنم همسایه ام را نیز»).

پس اینکه «انسان نمیتواند با همگان دوست باشد» تعبیری است از تناهی انسان و رفع آن یعنی «دوستی با همگان» ناممکن است، و افراط در کوشش برای تحقق آن صرفاً ارزشِ و معنای «دوستی» را مسخ و آن را در نوعی همسایگیِ هیولانی دفن میکند: «آنکس که با همگان دوست است با هیچکس دوست نیست». (به عقیدۀ من گرچه روزگار ارسطو نخستین مراحلِ گذار از وضعیت «دولتشهر» به جهان وطنیِ رومی و سپس کلیسای جهانی است، که برای رواقیان و مسیحیان تجلی و تحقق نامتناهی در زمین محسوب میشود، اما برای ارسطو نابودیِ دولتشهر بمعنای نابودیِ «دوستی» و «نسبتِ اصیل با غیر» و تشدیدِ تنهاییِ انسان تا سرحدِ تنهاییِ نامتناهی است).