گرگان - پنج شنبه 3 خرداد 1397 - دما درجه سانتیگراد




1396/11/18 - شماره 1680
تا مپنداری که راهی کوته است نقش پیچیدهی دانش در دگرگونی ها و رخدادهای سیاسی اجتماعی جامعه: موردسیدجواد طباطبایی

 

صادق پیوسته-شاید بشود گفت مکتب و شاگرد پروردن، از ضعفهای ما نسبت به اروپاییها و نسبت به گذشتهی خود ماست. ما در سدههای اخیر، کمتر توانستهایمتداومی از سنتهای فکری خودمان  داشته باشیم و تنها تکستارههاییداشتهایم. با این حال، شاگرد همان مرید نیست. شاگردان، سنت را گسترش میدهند و تداومبخش آن هستند. شاگردان قرار است از استاد خود فراتر روند و از او بیاغازند نه این که به او بینجامند. شاگردان بیش از تخصص، منش و آداب استاد را فرا میگیرند و جمعی عالمانه را میسازند تا بخشی از جامعهی علمی باشد. در عوض، در ایران، اغلب عاشق آموزگاران خود شدهایم و مرید و سینهچاکشان ویابه کلی متنفر از آنان و دشنامگویشان.

اشتباه این است که استاد را میخواهیمکهسخنگوی ما ا نزد حاکمان باشد چرا که میخواهیم از اعتبار استاد، خیلی خام و جنگجویانه، برای مقابله با حاکم استفاده کنیم در حالی که اگر استاد و شاگردان در یک سنت فکری درست پیش بروند، مردم و در ادامه، حاکمان به استفاده از دستاوردهای فکری و عملی آنان نیازمند خواهند شد. چنیناندیشهای را جدینمیگیریم چون میخواهیم خیلی سریع همه چیز را دگرگون کنیم. اعتماد به نیروی دانش در تداوم تاریخی آن، یعنی اندیشیدن برپایهی سنت فکری و ساختن آینده برپایهی آن، چیزی است که نیازمند آن هستیم و کمتر به آن باور داریم. خیلی از دانش و اهمیت آن دم میزنیم اما در واقع به آن باور نداریم. اگر باور داشته باشیم، مرغ تخمطلای دانش و دانشورزی را نمیکشیم و برای لذت یک وعده غذا، کباب نمیکنیم.

من فکر میکنم جوایزی که این روزها دکتر سیدجواد طباطباییگرفتند و پیش از این نیست بسیاری از بزرگان در شرایط مشابه گرفته بودند و استفادهای که از دانش آنان میشود، به خاطر درک مزایای آنها نیز است. وقتی عظمت تفکر، ایده، فن یا هر چیز دیگر معلوم شود، دیگران هم به دنبال آن خواهند رفت. چاقو نیست که بگوییم دست این بده، دست آن نده. همه ممکن است از دانش استفاده کنند اما این را هم در نظر بگیریم که هر دانشی، ارزشبار (valueladen) است یعنی با خود، اقتضاهایی دارد. برای مثال،وقتی از نظریهیایرانشهری استفاده کنید، خود به خود، ارزشهایجهانوطنییا کنار میروندیا تنها در هماهنگی با ملیت (نه به معنایتخاصمآمیز آن)  ارزشمند میشوند.

یک مثال آشکار نگاه اشتباه ما به دانش و باور نداشتن به نفوذ دانش در جامعه و اثر دگرگونکنندهی آن، پیشرفتهایی است که به پهلویها نسبت میدهیم. بدون تردید، پهلوی اول و دوم، چهرهی ایران را دگرگون کردند. طرح نوسازی را ریختند و از بیخ و بن، شهرها و راهها و نظام اداری و آموزشی کشور را مدرنیزه کردند. با این حال، آیا شخص شاه این کار را کرد؟ آیا نظام پادشاهی این کار را کرد؟ بسیاری چنین میاندیشند. اشتباه همینجاست. آنان تحول عظیمی را که با درک نسبی انحطاط و احساس نیاز به دانش جدید و فرستادن دانشجو به اروپا و ایجاد «مؤسسات تمدنی جدید»(به اصطلاح آن روز)  پدید آمد، نادیده میگیرند. در چنین نگاهی، شخصی مثل فروغی،یک نوکر شاه است مثل نوکرهای دیگر. اینهمان اشتباه تاریخی بزرگ است. فروغی و امثال او پایهگذران ایران مدرن(به اصطلاح آبراهامیان) هستند. اینها حاصل آن چرخش و درک نسبی انحطاط و فرزندان دانش جدید هستند.

آری! ممکن بود به جایپهلویها، افراد دیگری باشند و ورود و تأثیر این دانش را نپذیرند. با این حال، ممکن بود به جایخفقانی که در بیشتر سالهای حکومت پهلوی داشتیم، راه بهتری هم برای پیشرفت باشد. وقتی تمام اعتراضها و کوششهای دیگران را در آن دوره، یاغیگری و تجزیهطلبی و ارتجاع ببینیم، هر آنچه نو است میماند برای نوسازی پهلوی و ایرانیان هم میشوند ملتی احمق و بیحافظه و خوشیزیردلزده که از روی بیماری، حرکات چپکی میکنند و شورش و انقلاب میکنند. حال آن که احمق پنداشتن مردم، راه حل نیست. پاک کردن صورت مسأله است. حتی اگر در مقطعی کار مردم را اشتباهببینیم، بایدبگوییم چه شده است که چنان شدهاند و چنینکردهاند.

مسأله این است که آرمانهای جنبش مشروطه را که برآمده از چرخشیعقلگرایانه بودوحتی با سد قاجار متوقف نشد،نمیبینیم. بسیار یازجلوههایمدرنشدن ایران از زمان ناصرالدینشاه آغاز شد. اینها بود که آرمانهای مشروطه را متبلور و مشروطهخواهان را راهی تهران کرد. بسیاری از آنان، بسی بهتر از رضاشاه میتوانستند کشور را مدرنیزه کنند و حتی شاید میتوانستند با تشکیل دوبارهی مجلس مؤسسان، قانون اساسی مشروطه را به درستی پیاده کنند و در توافقی جمعی و با همکاری مشروطهخواهان نقاط مختلف، نه تنها مدرنیزه شدن بلکه تجربهی بهتری از مدرنیته پدید آورند. رضاشاه آنان را نابود کرد. مدرنشدنتنها در حد نوسازی اقتصادی (آن هم تبعیضآمیز) در حکومت پهلوی برآورده شد. رانهی اصلی تغییر، آن دگرگونی و فهم نسبی انحطاط و دانشهایکسبشده به واسطهی این فهم و تأثیر آنها در جامعه به واسطهیدانشورزی و کنشهایآگاهانهی گروههایی از مردم بود (و است) که در دورهای مثل پهلوی،انگیزهی نوسازی و صنعتیسازی حکومت هم با آن همراه شد. فقط کافی است به ورود و حتینهادینه