گرگان - دوشنبه 27 آذر 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/9/13 - شماره 1654
غیاب مفهوم دیگری در نوشتار امکان ندارد مازیار عارفانی

 

مروزه مفهوم «دیگری» اهمیتی بسزا و صدالبته پرکاربرد، در مباحث نظری اعم از جامعهشناسی، روانشناسی و... یافته است. با اینحال بحث ما پیرامون مفهوم دیگری حاصل تدقیق در چارچوب نظری ادبیات است؛ اینکه این مفهوم در وضعیت ادبی چه جایگاهی دارد و شیوههای برخورد با آن تا چه حد راهبردی است؟! هگل میگوید «دیگری آینه خودآگاهی است.» یعنی سوژه از طریق تعامل و نظر در دیگری است که میتواند به آگاهی نسبت به وضعیت خود دست یابد. شاید از همین گزاره ساده و در عین حال صریح بتوان نتایجی را منتج کرد که راه بر بسیاری از تعاریف اعجابانگیز پیرامون مفهوم دیگری در ادبیات ببندد. بعنوان نمونه یکی از نظریههای مکرر این روزهای نقد ادبی ایران، غیاب مفهوم دیگری در شعر فارسی است. اما آیا چنین چیزی بر اساس گزاره هگل امکانپذیر است؟! اگر نوشتن را شکلی از خودآگاهی و متعاقبن معرفت نسبت به زبان و جهان بدانیم که بر بستری خارج از انزوا و تجرید شکل گرفته، چگونه امکان دارد که خودآگاهی در غیاب دیگری شکل گرفته باشد؟ از اینرو با تبیین و تشریح گزاره هگل بر ما روشن خواهد شد که نوشتن، تولید ادبی و ورود به ساحت زبان تحت عنوان مفهوم خودآگاهی میسر بوده و یک نوع مواجهه جدی با مفهوم دیگری است؛ بنابراین نمیتوان هیچ متنی را فاقد حضور دیگری قلمداد کرد؛ در واقع امر نوشتن بدون حضور دیگری از اساس امکانپذیر نمیباشد. اما این پایان کار نیست. هگل، یاسپرس، لویناس، دریدا، سارتر، باختین و بسیاری از متفکران دیگر بحثهای مفصلی را در باب مفهوم دیگری مطرح میکنند که شاید تعمیم و تطبیقِ نادرستِ آنها به نقدهای ادبی امروز، ما را دچار سوتفاهماتی عمیق کند. آنچه این متفکران بر آن تاکید میکنند هرگز دال بر غیاب مفهوم دیگری در هیچ کجا، اعم از جامعه یا متن ادبی نیست، بلکه مهمترین بحث بر روی سازوکار رسیدن به این خودآگاهی در اشکال متفاوتِ آن است. هر انسانی پس از تولد و ورود به حیطههای اجتماعی ناخودآگاه به خودآگاهی و حضور دیگری دست خواهد یافت، مگر آنکه در تجرید مطلق و جزیرهای نامسکون قرار داشته باشد! حتی جوامع بدوی و ابتدایی نیز به درکی مخصوص به خود از دیگری در ساحت بکر و بستهی آن جوامع دست مییابند. از اینرو نقطه عزیمت و اساسی مفهوم دیگری، نه در حضور یا فقدان آن، بلکه در نوع مواجهه و پرداختن به آن قرار دارد، زیرا در غیاب دیگری، هیچی»منی» وجود ندارد تا به خودآگاهی رسیده و به ساحت زبان و جهان وارد شود. با این شرایط میتوان بر خرافهی غیاب دیگری در نوشتار ادبی خط بطان کشید و سراغ پاشنهآشیل متون ادبی در مواجهه با دیگری رفت: یعنی شیوهی خودآگاهی زبانی و نقش دیگری در شکلگیری متن. گرچه بسیاری از اشارات نقدادبی امروز در باره «دیگری» حاوی نکاتی حائز اهمیت است، اما بزرگترین خطری که این نوع نگاه را تهدید میکند «بیچهرهگی» دیگری است. اینکه ما نمیدانیم این دیگریها کیستند؟ چه ویژگیهایی دارند و درباره چه چیزی صحبت میشود. عمومن پرداختن به مفهوم دیگری در نقدادبی سالهای اخیر، وضعیتی پادرهوا و نامشخص همچون مفهوم مردم در ادبیات سیاسی دارد. مشخص نیست از کدام مردم صحبت میشود! در واقع مفهوم «چهره» در اندیشه امانوئل لویناس کلید برخورد با مفهوم دیگری است. جایی که لویناس تاکید میکند معرفت نسبت به دیگری تنها از طریق برخورد با «چهره» امکانپذیر است و تصور دیگری بدون چهره، بنبستِ خودآگاهی است. از این رهگذر است که میتوان با در نظر داشتن مفهوم «دیگری» و «چهره» انبوهی از متون ادبی را مورد نقد جدی قرار داد که تا چه میزان در مسیر خودآگاهی نسبت به دیگران پیش رفتهاند و در مواجهه با چهره دیگری تا چه حد موفق بودهاند و توانستهاند از وضعیت تجریدی و نامشخص خارج شوند. برای روشن شدن بحث به نظرم بهتر است نقبی به آرای باختین بزنیم؛ وقتی باختین میگوید: «مرگ را در نظر بگیرید، بار عاطفی و حتی معنا و بعد هستیشناختی هر مرگی برای من عمیقن به موقعیت و جایگاه من وابسته است، مرگ دیگریای که برای من عزیز است، کاملن متفاوت با مرگ یک دیگری غریبه ادراک و معنا و میشود. اگر موقعیت خاص من در ارتباط با افراد مختلف نبود، به یک اعتبار شاید تمام مرگها برایم یکسان بودند و در نتیجه در آگاهی هویت من بیاثر» در واقع مشخص کننده این نقطهنظر است که معرفت نسبت به دیگری بسته به زمان، مکان و نوع برخورد با سوژه است و همه دیگریهای بیپایان را نمیتوان با یکدیگر یک کاسه کرد و لاجرم بر شناخت دیگری و تمایز آن با دیگران تاکید میکند؛ هر نوع عدول از این وضعیت و پناه بردن به موقعیت تجریدی از منظر باختینی فروغلتیدن در دام «ناکجایی» است که ماحصلش ظهور نوعی دیگری یکسان با هر نوع دیگریِ دیگر است، یک نوع دیگری نامتمایز. از این رهگذر نیز میتوان نتیجه گرفت که نقدادبی باید از نظریه «غیاب دیگری» به نظرگاه «یکسانسازی دیگریها» تغییر وضعیت داده و از ذیل تا صدر چنین رویکردی را مورد واکاوای بیرحمانه قرار دهد، زیرا همانگونه که باختین تاکید میکند: هیچ کلامی نیست که ما به زبان بیاوریم و سخن دیگران در آن حاضر نباشد، سخن ما همواره انباشته از صدای دیگری است» و اصلن زبان نیز محصول تاریخی دیگری و دیگران است، همانطور که خود او در جایی دیگر اشاره میکند : «هیچ سخنی صرف گفتار نیست، هر سخنی در واقع نوعی پاسخ است. خاصیت سخن انسانی این است که همواره مخاطبی دارد.» پس با این وجود هر گونه اعتقاد و انتقاد به غیاب دیگری در زبان، شعر و ادبیات از پایه مردود و بیاساس است و همانگونه که پیشتر گفته شد بحث بر سر رویکرد زبانی به دیگری است، نه حضور یا غیابِ آن. حتی در تکگویانهترین متنها نیز این مورد مصداق دارد، زیرا هر نوع تکگویی نیز جدل با گفتههای پیش از خود و به چالش کشیدن دیگری در تکگویی است و حتی اگر تکگویانهترین متنها هم بخواهند، بخاطر تقابل با آنچه اشاعه نمیدهند، در مواجهه با دیگری قرار میگیرند و غیاب دیگری به هیچ روی محقق نخواهد گردید.