گرگان - دوشنبه 29 آبان 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/8/22 - شماره 1647
زیست مایه آزاده فراهانی

سلیمان ِپیامبر دیوها را به بند کشید ، آن ها را نکشت اما آزدشان هم نگذاشت بلکه افسار آنها را در اختیار گرفت ، دیو های درون همان انرژی های مهار نشده هستند لیبیدوها  در جاهای ناشناخته ای از وجود آدمی پنهان شده و اگر راه مهار آنها را بیابی میشوند زیست مایه ی حیات ما .آنها منجمد هستند مثل اژدهای فسرده ای که مولانا در مثنوی بیان می کند ،همان اژدهای غول پیکر یخ زده ی پشت کوه که روزی کسی به شکار آن می رود. به خیال مهار کردنش . و زمانی که اژدهای منجمد در حرارت آفتاب از انجماد خارج  می شود آن انرژی هولناک آزاد شده و شهری را می بلعد !

اسم این اژدها چیست ؟

مولانا می گوید نفس . سهروردی می گوید ظلمات . برخی آن را لیبیدو و انرژی های پنهان درون می نامند . سهروردی در عقل سرخ می گوید راهرو و سالک باید از روشنایی به دل ظلمت بزند اما این راه پر خطریست و  راهجویان بسیاری در این ظلمت ماندند  و  در سرزمین تاریکی پرسه زدند و در آن شب سیاه گم گشت راه مقصودشان .

سهروردی خیلی محکم و مطمئن می گوید راه رسیدن به چشمه حیات و حقیقت و پیشرفت روح و روان آدمی رفتن به دل تاریکی و خروج از آن است . همان فراید آزادسازی لیبیدو .

لیبیدو (زیست مایه ) از نظر زیگموند فروید عاملی غریزی است و پر از انرژی در درون نهاد که تمایل به بقا و فاعلیت دارد . لیبیدو با مرگ می جنگد و می کوشد انسان را در هر زمینه به پیروزی برساند . لیبیدو از نظر او بیش از هر چیز معنای جنسی دارد .

اما یونگ لیبیدو را به عنوان غریزه ی عمومی حیات یا انرژی روانی تعریف می کند که بر خلاف فروید قابل تقلیل به غریزه ی جنسی نیست .

یونگ لیبیدو را به عنوان غریزه عمومی حیات یا انرژی روانی تعریف میکند که (برخلاف نظر فروید)قابل تقلیل به غریزه جنسی نیست بلکه دربرگیرنده همه کنشهای انسانی -برای نمونه گرسنگی و میل به تقلید- میباشد. به طور کلی لیبیدو به دست طبیعت بین نظامهای مختلف کنش سرشکن میشود و نمیتوان آن را به طور کامل از این کنشها منصرف ساخت.

 

کم شدن یا از دست دادن لیبیدو ممکن است ناشی از عوامل عضوی مانند پیری یا بیماری مزمن باشد. تعارضهای هیجانی هم ممکن است باعث کاهش لیبیدو شوند. در روانکاوی بیش از همه به این نوع دوم لیبیدو توجه میشود.

از آنجایی که یونگ لیبیدو را تقلیل به غریزه ی جنسی نمی کند و فروید هم لیبیدو را به نوعی انرژی حیات می داند و انرژی پیشرفت اما هر دو در نهایت لیبیدو را در زمره ی غرایز  میشمرند .

در نگاه نویسندگان و شاعران و هنرمندان بیش از همه نیروی حیات بخش والهام بخش  لیبیدو به چشم می خورد مخصوصن نویسندگانی که ریشه های اساطیری در کنار اندیشگانی نویسی عرفانی درآثارشان به چشم می خورد . آنها که شیدایی ناب تری در آثارشان هویداست در این میان « گوته « را در فاوست بهترین مصداق می توان شمرد

فاوست در ازای بهرمندی از موهبات زمینی ، ثروت و دانش ها روح خود را به شیطان می سپردکه این همان ورود به بیراهه هست برای عارف ورود به ظلمات که درنهایت نیروی عشق معشوقه ی فاوست باعث رهایی فاوست از ظلمت و نیمه ی تاریک روان می شود فاوست نجات پیدا می کند ولی شیخ صنعان در عطار در ورطه ی ورود به بیراهه گم می شود : دختر ترسا چو برقع برگرفت/ بند بند شیخ را درهم گرفت . برای رفتن به بیراهه شاید بتوان گفت همان سلک سالکان و عرفا و تناقضش با کردار شریعت بهتر مثال است

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت

و یا مولانا که می گوید :

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن ؟

و

در قبله ام چه ها شد که نماز من قضا شد

اما اینکه چقدر فرایند تصعید به قول یونگ در این ورود به بیراهه در سلک عارف یا هنرمند یا ... اتفاق بیفتد و بتواند خود را از بند ظلمت برهاند خود حکایتیست و اینکه راه نجات از ظمت ورفتن در بیراهه و خروج از آن چیست حکایتی دیگر