گرگان - دوشنبه 29 آبان 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/8/22 - شماره 1647
گزارشی از یک نشست

نشست خانهي شعر و ادبيّات استان طبق روال ساعت ِ6 عصر كليد خورد. وقت اوّل نشست به يادي از شاعر فقيد حبيبالله قليشلي گذشت و سپس اثرخوانيي دوستان. وقت دوّم جلسه با اجراي خسرو بنايي به نقد مجموعه شعر «يك پرنده در هواي دلنشين متن» شاعر توانمند گرگاني محمّد فرازجو گذشت. اين گزارش اختصاص به وقت دوّم دارد: 

 

 محمّد فرازجو: سلام. خوش اومدين. چيزي جز شعر نداريم. كتاب برگزيدهاي از شعرهاي منه تو دهه هاي 70 و 80 و نيمه اوّل 90. همهي شعرها هم نيست؛ فقط غزلها هستن، ميخواستم اون نگاهي كه به غزل دارم و نگاهي كه در نوع به كار بردن وزن دارم نشون بدم. براي همين انتخابي كردم از كلّ شعرهام. 79تا شعر تو اين كتاب هست. خودم رو با نامگذاري محدود نكردم. فكر كردم اگه نامی روي شعر بذارم، بقيهي شعر معطوف ميشه به اون نام و به همين خاطر هرشعر صرفاً با كلمات آغازين شناخته ميشه. ترتيب قرار گرفتن غزلها هم بر مبناي حرف روي و شكلهاي پيشين نبوده( بر اساساولین حرف شعر)به ترتيب حروف الفبا بوده. براساس نوع نگاهم به شعر و  توجهی که به سرچشمههاي پيدايش وزن داشتم اين اشعار شكل گرفتن، اينطور كه هر وزنی در سطر  آغازین اتفاق افتاده، من تو همون وزن ادامه دادم و غزل رو به پايان رسوندم. كاري نداشتم كه اين وزن تو ادبيّات استفاده شده یا  نه؟ممكن بوده وجود داشته  قبلا يا بيسابقه بوده . با اين نگاه هر غزل ميتونه وزن ويژهي خودش رو داشته باشه؛ وزني كه قبلا سابقه نداشته و بعد از اونم اصلا به كار نره. يعني  فقط مختص همون غزل باشه يا هر گونهي ديگري از شعر كه درش از وزنهاي عروضي استفاده ميشه. بيشمار ما ميتونيم وزن عروضي داشته باشيم. اين رو به طور خيلي خلاصه تو مقدّمهي كتاب گفتم و بعدش تو مصاحبهاي كه با روزنامهي صبا داشتم بيشتر توضيح دادم.  

            

  خسرو بنايي:آقاي هزارجريبي رو دعوت ميكنيم براي ارائهي نقدشون.

عليمسعود: روي كاغذ ماه دارد خواب ميبيند. «فوران تب ترانه در نوبت ِتقدير/ هيجانزده، خسته، صورت ِساعت ِتصوير/ من و جنگل و تب، به خوابم ابر آمده انگار/ ته ِكوچهي شب نشسته يك ماه ِسرازير/ لب ِدرّهي بعد، شعر ميآيد و باران/ پُرم از نم ِظهر و عطر ِگرم ِتن ِانجير/ شده دست به خاك، دستم از منظره لبريز/ شده پاي به برف، پا در اين دلهره درگير/ كه كدام پرنده باز از منظره افتاد؟/ كف ِپاي گلوله يا سر ِپنجهي يك تير؟/ لب ِجو بنشين، گذشتن ِعمر ببين، كي؟/ سر ِساعت ِچند ميزند عقربه شمشير؟» تبريك ميگم به آقاي فرازجو بابت چاپخش كتاب شعرشون. سالهاست كه آقاي فرازجو غزل ميسرايند و متصف به صفت غزلسراي خوب اين قلمرو هستند. كتابي كه من جلو روم دارم، زمينه طرحش به نظر من خوبه. البته به نظر من پرنده، تحميلي جا گرفته، نام كتاب خوب و شاعرانهست و برگرفته از يك مصراع از غزل ايشونه. امّا من پيشنهاد موجزتري داشتم براي نام كتاب: «پرنده در هواي متن» البته اين با اون مصراع تفاوت داره ولي وقتي صفت «دلنشين» توي نام مياد از نظر من يه پيشفرضي رو به من خواننده القاء ميكنه. اين دلنشيني رو خواننده در ارتباطات و بازخوانيها بيگمان خواهد گرفت. اوّل به مقدّمهي كتاب ميپردازم كه بسيار مناسب بود و از نظر من لازم بود كه اين مقدّمه باشه. به خاطر اين كه در اينجا شاعر مينويسه كه هيچگاه وزن غزلها از پيش تعيين شده نبوده و با نوشته شدن مصراع اوّل اين وزن دريافت ميشه. اين وزن عروضي تا بيت آخر ادامه داره و تابعيّت ميشه ازش. شاعر با وزنهاي ابداعي خودش و جابجايي در گسترش حدود نظم عروضي همّت گماشته. اين به نظر من كار ارزشمنديه گر چه براي مخاطب با اون تجربههاي شنيداري كه از گذشته داره، دريافت رو به تأخير ميندازه ولي ما يك موسيقي جديدي از اين تركيبا در شعر ايشون ميبينيم و ايشون ميتونه بهتر مانور بده.  ايشون تو مقدّمه ميگن من ميخواستم شعرهامو در وزنهايي بگم كه به طبيعت زبان نزديكترن. اتفاقاً هم و غم نيما هم همين مسأله بود، يعني ارتباط متقابل نوع وزن و طبيعت زبان. اين همتي كه شاعر با اتخاذ اين وزنها در اين غزلها كرد بسيار ارزشمنده. عرض كردم، گر چه به خاطر عادات ذهني و شنيداريي خواننده شايد يك مقدار دريافتها با تأخير صورت بگيره. 79 غزل در اين مجموعه هست. ابتدا بايد بگم جنس شعرهاي جناب فرازجو، حسّي و عاطفيه و عاشقانههاي انساني هستن و شخصيّت ايشون هم همونطور ، به لحاظ روحي، فكري، ذوقي انساني هستن اهل ملاطفت و مهرباني . شعرهاشون در مدار شعريّت دوّاره و غزلهاش، غزل به معناي اخص كلمهست؛ يعني تغزليه امّا نه در محدودهي تعريف گذشتگان بلكه در قلمرو معاصر.شاعر دراين شعرها نشون داد بسيار دغدغهي شعر داره؛ دغدغهي جهان مناسبات انساني. روايت در عمدهي غزلها نقش بارزي داره و غالباً روايتها در ساختارهاي خطّي اتفاق افتاده و كمتر به فراروايت يا شكست روايت و دوراني بودن سيكل روايت رسيده. مثلا در شعر «شب قصّهها»، صفحهي 10، به وضوح اين امر مشهود است و شعر در حدّ پرداخت به مضمون و مضمونگرايي ميماند بدون اينكه نياز باشه مخاطب به واديي تفكّر و چالش بره؛ پرداختن به مضموني كه ميتونه حتي تعبير دمدستي هم داشته باشه و شعر «بايد» صفحهي 19 همينطوره و شعر «بيا» صفحهي 21 همينطوره . در خصوص روايت غيرخطّي و دوراني كه فضا تغيير ميكنه هم به لحاظ لحن و بيان و هم فرمهاي دروني، ميشه بريم سراغ شعر «باران» صفحهي 17. از نظر من شعر خيلي جالبيه با تصاوير پيدرپي و پلانهاي سريع و يه مضمون مؤثر كه وادرام كرد چند بار اين غزل رو بخونم و روي من تأثير گذاشت. شعر دروغهاصفحهي 36، شعر «فوران» كه الآن خدمتتون خوندم و شعر «كشتم» صفحهي 58، از نمونههاي روايت غيرخطّي هستن كه از نظر مضمون نيز تفكّربرانگيز، لذتبخش و داراي ژرفمعني هستن. در شعرها، شاعر به كلّينگري ميپردازه. البته ممكنه كه اين خصيصهي شعرهايي كه در قالب كلاسيك هستن باشه و شعرهايي كه به جزئينگري رويكرد دارن كمتره و در رويكرد جزئينگرانه شاعر به مفاهيم ملموس و ريزشده دست مييابه. گاهي فيگور فخامتهاي زباني و كلامي بين شعر و خواننده فاصله مياندازه. البته اين موارد كمتر به چشم ميخوره و به همين جهت فضاي انتزاعي اساساً در شعر بسيار كم ميشه كه اين امر به ذهنيّت شاعر ارتباط پيدا ميكنه. هر جا زمينهي ديالوگ تو شعرها كم بشه، تصويرها پررنگتر ميشه و شاعر موفقتر ميشه كه ما تو نمونهي غزلهاي متعدّد ايشون اين نظريّه رو ميتونيم بررسي كنيم. خودآگاه يا ناخودآگاه در اكثر شعرها كلّ ابيات غزل با هم ارتباط دارن چه به لحاظ بيروني چه دروني و كلّ واحد متن مدّ نظره و اين براي من جالبه؛ اين ارتباط بين ابيات. در جاهايي كه شاعر دست به ايجاد تصوير يا تأسيس تصوير ميزنه، به خوبي از پس كار تكوينش بر مياد؛ تصاويري زيبا و لطيف، مثل همين مصراعي كه در ابتدا خوندم «روي كاغذ ماه دارد خواب ميبيند» و شعر «باران» كه عرض كردم به لحاظ فضا بسيار ويژهست و به نحو استعاريك مضمون را تبيين كرده و يا در شعر عزيزم در اين بيت كه براي من خيلي جالب بود «فرار كن كبوترم كنار ما گلوله نقطهچين نشسته، دانه نيست» كه وجه اجتماعيي بارزي هم دارد و يا اين مصرع از غزل «من آب» صفحهي 71 «كتابهاي مقدّس كنار پيرهنت بود». گاهي شاعر در محور بحور عروضي با تنگنا مواجه ميشه؛ مثلا در اين مصراع «من اصلا با تو دعوايي ندارم من» كه يكي از اين «من«ها من فكر ميكنم به لحاظ زباني زائد باشه. شعرهايي كه ميتوانند توانمنديهاي شعريي جناب فرازجو رو در اين مجموعه بارز كنن كم نيستن؛ مثل شعر «بال» شعر «پخش» شعر «خوابزده» شعر «دروغها» شعر «فوران شعر «كشتم» شعر «من آب» و چند شعر ديگر. البته تو شعر «براي شيشهها»ي صفحهي 20، اگر چه روايت در ساختار خطّي اتفاق ميافته، امّا به لحاظ رويكرد انساني و اجتماعي شعر تأثيرگذار و در وجه بيان و پرداخت و استقرار معنايي شعر خوبيه. هميشه منتظر شنيدن شعرهاي جناب فرازجو بودهام از سالهاي پيش و هستم. پيشنهاداتي هم به اختصار دارم: همانطور كه در اين شعرها تصرّف نسبي در زبان داشتهايد، همين تصرّف را در نحو داشته باشيد.اتفاق در زبان اين غزلها كم نبوده، امّا گسترش دهيد. از بازيهاي زباني به عنوان يك شگرد يا يك امكان ميتوانيد بهرهي بيشتري ببريد. در اجراي ساختيي شعر از جسارتها و تجربههاي خوب شاعرانهتان استفاده كردهايد و تا آنجا كه به باورهاي تئوريك شما آسيب نميرساند پيشرويي بيشتر بفرماييد. از لحن و زبان كلاسيك و سنتي و معمول در بعضي از غزلها و يا در بعضي از ابيات پرهيز كنيد. از سالهاي دور يكي از غزلهاي   جناب فرازجو را بيشتر دوست داشتم و دوست دارم اين غزل رو با شما همخواني كنم:  «کُشتم، ولي اين ساعت ِنمرده زنگ زد/ انگار زخمي روي شانهي پلنگ زد/ پرهاي باران در حوالي ِبهشت بود/ بيرحم، به بال ِتر ِفرشته سنگ زد/ آن روز ميشد بشنوم صداي آن پري/ كه خواب را به رنگي عاشقانه رنگ زد/ آن روز ميشد با فرشته گفتگو كنم/ امّا فلز ساكت نماند و بيدرنگ زد/ كُشتم براي خواب هر چه آهني كه بود/ كُشتم ولي اين ساعت ِنمرده زنگ زد»

 خسرو بنايي: از آقاي مصلحي خواهش ميكنيم كه اگه آماده هستن، تشريف بيارن

 مهدي مصلحي:  خوشبختانه آقاي فرازجو اون مسائلي كه مربوط به ابداعات وزنيه رو خودشون توضيح دادن و جلوي يه سري بحثاي درازمدّت و بيهوده رو گرفتن. اساس كار من شعر صفحهي 48 هست »سقوط« نگاه كنين، هگل يه حرف جالبي داره. ميگه «هنر امر حسّي را روحي و امر روحي را حسّي ميكند» ميبينين بعدها از دل همين نگاه هگل امثال هايدگر هم با توجّه به ادامهي اون نگاه زيباييشناسانه، مياد كاراي هولدرلين رو نقد ميكنه، اون مسائلي رو تو هنر نقل ميكنه كه ميشه گفت ملاك تمام دورانها هستن؛ اون چيزي كه همیشه از هنر ميمانه. من گفتم يه كاري رو كه صاحب دنياي ويژهايه آقاي فرازجو در اين غزل صحبت كنم و اين كه اين به چه علّت به دست مياد و اين ويژگيها هست كه بعداً اون چيزي رو ميسازه كه يكيش تعريف شوپنهاور هست از سبك. شوپنهاور ميگه «سبك، قيافهشناسيي ذهنه» و شايد بعد از گذشتن بيشتر از يه قرن اين تعريف ممكنه خيلي دم دستي به نظر بياد امّا واقعيّت اينه كه بسيار زيباست؛ يعني دقيقاً تعريف سبك تو همين مداره و در واقع يه تعريف هميشگيه؛ مثل تعريفي كه ما از هنر داريم كه مثلاً اوّلين اصل الفباييش در همه هنرها حذف زوائده. شاعر واژگان اضافي رو در اون سطر دلخواه حذف ميكنه تا برسه به اون تصوير يا تركيبي كه در زبان ميخواد برجستهش كنه و به مخاطب خودش برسونه به زيباترين وجه؛ همون چيزي كه ته ته قضيه ميمونه و ما به عنوان شعر ازش داريم ياد ميكنيم و همهي ما رو به گرد خودش جمع كرده. من به احترام اين كار آقاي فرازجو برميخيزم و مينشينم و لااقل اينگونه تشكّر ميكنم. امّا بعد از اين حذف زوائد در هنر اوّلين اصل پرسشانگيزيه. چه چيزي رو ميگيم هنر و چي رو غيرهنر؟ ممكنه بعضي از دوستان بگن اين كار فلسفهست و در يك گفتمانم ممكنه «چرا؟» و پرسش بياد. نه نه! اون چيزي كه در طبيعت مسائل ذهنيي ما يا در طبيعت ابژه و عينيّات ما باهاش برخورد ميكنيم و انگيزه ميبخشه تا از يه ديد زيباييشناسانه برخوردار بشيم، پرسشه. يعني هر هنر خوبي شما رو مسلّح ميكنه به اون پرسشي كه دنبال خودش ميكشه. حالا اين ممكنه يه واژه باشه در ساختار شعر. بارها صحبت شده، ساختار چيزيه كه امكان معني رو ايجاد ميكنه. اين امكان معني رو ايجاد كردن يكي از نهاديترين چيزهاست در زمينه ساختار که خيليها به آن نرسيده بودن.  امّا حالا هنرها به هم نزديك شدن، همونطور كه زبانها و ملّتها و ... در بحث شعر هم ميخواستم بگم نزديكتر شدن اين هنرها به همديگه و مثلاً يكيش سينما به واسطهي رشد تكنولوژي . همون كاري كه سينماگر با دوربينش ميكنه شاعر با كلمات ميكنه، با پيشرفتهاي سينما و دوربين، كاربرد كلمه و وضعيّت مطلوبتري پيدا كرد. منظور، كاري كه آقاي فرازجو در اين شعر ميكنه، اون اشراقيّتي رو كه پنهان بود در تفكّر انسانيي قرنهاي قبل ايرانيان، اينو بسيار زيرپوستي) به قول تئاتريا (با ساختاري كه توليد ميكنه در اين غزل، امكان معناهايي رو ايجاد ميكنه ،  برای کسانی که زمينه اش رو دارن،  واژگان خاصّ اين غزل به ذهنشون تلنگر ميزنه و  به پرسشانگيزي ميرسونه، من دوست دارم اين كار رو بخونم تا بیشتر صحبت كنيم و ادامهي بحث رو پي بگيريم. «سقوط جملهاي بود درانتهای این شیب/ومانشسته بودیم در آستانِ تخریب/سقوط و بعد جسمی عجیب ماند و انجیر/برهنه،خسته،رفتیم به خوابِ گندم و سیب/زمین سکوت میکرد، زمین به ما نمی گفت /نخست،واژه بودیم در آیه های تقریب/زمان گذشت و یک روز رسید عقلِ سرخی/نشست و ساخت از عشق،زبان،زبانِ ترکیب/وگفت: آی مردم!به بعد بازگردید /به سرزمینِ بازان،به ابتدای این شیب.» دوستان »پرسش«ي كه گفتم اين غزل »خيلي» ايجاد ميكنه، هر سطرش منو پرتاب ميكنه و گذشته از اسطورههاي مذهبي و خود اسطورهي اشراقي كه در نفس تركيب عقل سرخ و شیخ اشراق هست، درش بسياري از نگفتههاي تاريخ فلسفي و هنريي ما هست؛ همان چيزي كه حافظ نگفته امّا در شعرهاش به نوعي گفته. اين» بازگشتن به بعد«، هموني ميشه كه در زبان حافظ ميشه «مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك» البته يك بُعدش اينجوريه. وگرنه ايدهآليستي نيست و واقعاً يكي از زيباييهاي اين غزل در نوسانيه كه ايجاد ميكنه و اين تعليقيه كه بين ما، به مفهوم ِماي مخاطب ِباگوینده ايجاد ميكنه.  سوژهاي كه شاعر به كار برده به عنوان شخصيّتي كه در اين غزل گويندگي رو از طرف شاعر، حالا گويندگيي تاريخي، اسطورهاي و ... انجام ميده. در اين غزل بسياري از ابعاد هست كه ميشه در موردش صحبت كرد امّا چون فقط ميخواستم اشاره كنم، يه شعري هست كه ميخونم از يه شاعر آمريكايي و بعد اگه فرصت شد بحثي و ... «درختهاي جنوب ميوههاي عجيب و غريبي دارند/ درختهايي كه برگها و ريشههاشون خونيه/ و بدنهاي سياهي كه باد جنوبي به آرومي تكونشون ميده/ ميوههاي عجيب و غريبي از درختان صنوبر معلّقاند/ چشمهاي از حدقه بيرون زده/ دهنهاي كج شده/ عطر شيرين مگنولياهاي تازه با بوي تند گوشتهاي سوخته/ ميوههايي كه كلاغها نوكشون ميزنن/ بارون اونا رو ميشوره/ و باد شيرهي اونا رو ميمكه/ ميوههايي كه آنقدر زير آفتاب ميمونن تا بگندن و رو زمين بيافتن/ سرزمينهاي جنوبي، ميوههاش عجيبن/ سرزمينهاي جنوبي، ميوههاش تلخن» دوستان اين ترانه معروفه به لينچ؛ لينچي كه جهاني شد. همين ترانه از يه معلّم آمريكايي بود در 1930، البته خوب شنيده بود و خونده بود. لينچ كردن بعد از اين كه در تاريخ جنگهاي استقلال اوّلين بار اين كلمه اومد و بعد رفت انگلستان و اروپا و در مقابل لينچينگ همون به اصطلاح زجركش كردن رو ميذارن كه ما هم داشتيم در ادبيّاتمون، امثال حسنك وزير و عينالقضات همداني رو، كه اينجا نخبهها و دانشمنداي ما رو مثل خود شيخ اشراق و خيليا ديگه هم اينجا در واقع لينچ ميكردن به همون مفهوم زجركش كردن، اونجا هم به همين شكل، ميزدن، ميكشتن، شكنجه ميكردن، تو آتيش ميسوزوندنشون و بعد اون چيزي كه باقي مونده بود رو آويزون ميكردن تا موقعي كه طنابا بپوسه و بيافتن، بعد بگيرن و چالشون كنن و ..به هر حال من منظورم اين بود كه چقدر هنرها به هم نزديك شده )وقتی باب دیلن این ترانه رو خوند جهانی شد( شعر كوتاهي كه خوندم )در سه بند)چقدر زيبا اين مسائل رو ميرسونه همونطور كه آقاي فرازجو در»سقوط« اون غزلي كه خيلي هم طولاني نيست، خيلي از نگفتههاي تاريخي منو در ذهنم ايجاد پرسشبرانگيزي كرد. من اين شعر رو اگه آوردم نه به خاطر شباهت بود. اون متفاوته مسائلش. امّا زيباييي نزديك بودن،  اينه كه هر دو در چند سطر هستن و این غزل خوشبختانه در همين اندك مصاريع و ابيات، شما ميبينين كه كلّي پرسش در ذهن مخاطبين خودش ايجاد ميكنه.