گرگان - سه شنبه 30 آبان 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/4/26 - شماره 1604
شعری از مازیارعارفانی

خواستم باران را ببینم

و نام تو یادم آمد

خواستم آن بانک بلند

 بلعنده را در باران ببینم

و نام تو یادم آمد

خواستم سرم را از پنجره بیرون بیاورم

و تو را به همسری انتخاب کنم

و هرگز نامت و بارانت به خاطرم نیامدید

پس به یوسف که روزی کارگر بود، که روز بعدی کارگر بود، که تمام روزهای بعدی کارگر بود، نگاه کردم

و خواستم او را به فرزندی قبول کنم

و به کارخانه گفتم

و به ریل گفتم

و به نقاله گفتم روزی دوباره روزی دوباره روزی دوباره موهای ما رشد میکند؛ و روزی دوباره ناخنهای ما رشد میکند؛ و روزی دوباره روزی دوباره انگشتهای ما رشد میکند؛ و روزی دوباره روزی دوباره جیغهای ما رشد میکند؛ و روزی دوباره شهوت ما؛ و روزی دوباره ایمان ما؛ و روزی دوباره ابدیت، و روزی دوباره پدران و مادران ما رشد میکنند؛ و خداوند رشد میکند؛ و ما آنوقت به روزی دوباره چه داریم بگوییم؟!

به آنها که لخت شدند در امامزادهها، تنفروشی کنند

به آنها که از بالای شهر رفتند پایین شهر و هیچوقت برنگشتند

به آنها که از پایین شهر رفتند بالای شهر و دیگر نتوانستند برقصند

و به تو که ایستادی وسطِ این شهر و

مثل یک مرد سنگسار شدی و زنده برگشتی چه بگوییم؟

چگونه به این زن، به این باران، به این شهر

به این مونتاژِ دیوانهوار باید فرمان ایست داد؟!

باید دو دستت را برداری و برای لمسهای جدید راه بیافتیم

چیزی از دوست داشتن در من نمانده است

باید عربده بکشی و از تماشای درونم حذر کنی

باید از تیمارستانم دل بکنی و

بیافتی در آغوش پرستارتری

و بخواهی باران را ببینی

و نامم را بخاطر نیاوری

باید سیاهمست کنی هر شب

و نامم را بخاطر نیاوری

پر از قرص خوابم کردهای و داری راهروهایم را قدم میزنی

یوسفهای مرا به چاه انداختهای و

چشمهایم باد کرده

چشمهایم پوسیده است در آینههای توالت

محتضرم

و تو داری خودت را برای گریه آماده میکنی

محتضرم

و یوسف هنوز کارگر است

و تو میخواهی خانهام را مرتب کنی برای تشییع

و نمیدانی با دیوانگان درونش چه میکنی