گرگان - سه شنبه 4 مهر 1396 - دما درجه سانتیگراد




1396/4/26 - شماره 1604
ما اسمهایمان نیستیم

آذر دخت ضیایی - من یک نویسنده ام . در این موضوع شکی ندارم ،  در اینکه لباس قرمز ، یاسی و قهوه ای را به لباس زرد ترجیح می دهم  و یا  در اینکه  صدای تک نوازی سه تار را می پسندم هم تردید ندارم اما اسمم را به یاد نمی آورم.  من مایسا هستم که داستان مریم را می نویسد یا مریم که داستان مایسا را ؟ هر چقدر فکر می کنم به خاطرم نمی اید که من کدام یکیشان می توانم باشم. هر دویشان نویسنده اند  و هردو از لباس زرد رنگ  متنفرند مثل من. می دانم برای شما هم تشخیصش سخت است ، اما خب من اینجا هستم که شما کمکم کنید و هر اطلاعاتی بخواهید در اختیارتان می گذارم. از سه روز پیش شروع شد ، صبح که بیدار شدم یادم نمی آمد چه کسی هستم . دوساعتی همینطور گذشت کم کم صدای پیرمردی که دیروز انگار مریم صدایم کرده بود به یادم آمد . گرچه تصوری بیشتر از یک اسم از خودم نداشتم اما همین هم غنیمت بود.  بعد از خوردن صبحانه به اتاقم برگشتم برگه های پخش شده روی میز را یکی درمیان خواندم ، من نوشتن را دوست دارم. من یک نویسنده هستم.  آخرین پاراگراف را که خواندم،  خودکار را برداشتم و شروع به نوشتن کردم .

 تخت خواب بهم ریخته بود  ، صدای ظروفی که یک نفر در حال شستنشان بود در گوشم  می پیچید  و جیغ آژیر تووی خیابان برای چندمین بار من را از خواب پراند  به یاد نمی آوردم چه کسی هستم ، شاید اسمم مایسا باشد! هر دو اسم را تجربه می کنم یکی را در خواب یکی را در بیداری یا هر دو را در خواب و بیداری . دست نویس های پخش شده روی میز نهارخوری-افتاده پشت تخت خواب- کنار ظرف شویی و چند خط افتاده زیر میز عسلی همه یک خط دارند و اسم نویسنده و شخصیتها در آن  گم شده. صفحه ای را که آخرین بار همین چند لحظه پیش البته حدس می زنم ، چند لحظه پیش بود پیدایش کردم برایتان می خوانم شاید کمکی باشد :«بوی  سیگار اذیتش می کرد ، عادت داشت همیشه یک پنجره را باز بگذارد ، هر روز غروب کنار آن می ایستاد و حرکات آدمهای در رفت و آمد را زیر نظر می گرفت .  با نگاه کردن به مردم تووی خیابان از زنده بودنش مطمئن می شد. به تقویم نگاه کرد و تعداد روزهایی را که تا آمدن همسرش مانده بود شمرد . هیچ با هم جور در نمیامدند  همین چند وقت پیش روزها را که می شمرد دو هفته مانده بود تا آمدنش  و امروز هر چه قدر که می شمارد باز هم همان چهارده روز است .گیج به ساعت نگاه می کند. می خواهد گوشی تلفن را بردارد و به او زنگ بزند . اما می ترسد با شنیدن صدایش تحملِ دوری سخت تر شود .ممکن است بگوید که نمی آید یا دیرتر می آید از بیشتر شدن روزهایی که باید  بشمارد می ترسید. خودش را به خواب زد تا طنین موسیقی را از خانه ی کناری نشنود و بوی سیگار ... همچنان باقی بود «

خب ، سوال شما اگر بپرسید نویسنده  کدامشان است مایسا یا مریم ؟ کاملا به جاست . اما مشکل دقیقا همین جاست ، که من نمی دانم. نویسنده این سطرها می تواند هر کسی باشد ، هر جای برگه را می گردم اسمی پیدا نمی کنم. چند روز پیش ، البته اگر تصورم از زمان درست باشد ، زنی را در پیاده رو دیدم که بعد از کمی حال و احوال پرسی  ، فهمیدم  همسایه ا م است ،  نمی دانید چه قدر مشتاق بودم نامم را صدا بزند ولی او فقط عزیزم ، گلم ، یا خانوم جان ، صدایم می کرد. این موضوع آنقدر عصبانیم کرد که دست آخر بدون خداحافظی ،  رهایش کردم. چند روزیست به ذهنم رسیده ، فیلمهای آرشیو خانوادگی  را  چک کنم . هر نامی درآنها پیدا می شد به جز مایسا یا مریم . یک بار  با شنیدن صدای کسی که  که پشت دوربین بود ، شک کردم که شاید فیلمبردار من بوده باشم ، چند بار بلند بلند همان حرفهای توی فیلم را تکرار کردم ، صدا یم شبیهش بود اما تا آخر فیلم هیچ کس فیلمبردار را صدا نزد. گاهی به ضمیر دوم شخص مخاطب بود اما نه بیشتر از آن.

البته حق با شماست اگر فکر کنید راه های زیادی هست که آدم هویتش را بشناسد ، اما باور کنید من همه را امتحان کرده ام . تمام خانه را زیرو رو کرده ام ولی اثری از شناسنامه یا یک کارت شناسایی نیست . حتما یک جایی در همین اتاق ها و لابه لای گنجه ها باید باشد. در این چند روز  جز همین دو اسم چیز دیگری را به یاد نمی آورم .  که می دانم یکیشان باید من باشم و آن یکی شخصیت داستانم که  علاقه زیادی هم به  او دارم.  زن مقاومی است . دیروز ماجرایی را که برایش اتفاق افتاده بود می خواندم

 « بلافاصله بعد از شنیدن خبر بیماری همسرش بار سفر را  بسته بود. به هیچ کس هم اطلاع نداده بود که چه تصمیمی دارد می دانست خانواده اش مخالفت می کنند .  پول بلیط هواپیما را از فروختن گوشواره اش جور کرد. واقعیت این بود که اگر می فهمیدند که بعد از اینهمه بدبختی حالا شوهرش بیمار شده جز دلسوزی های بی اثر کار دیگری نمی کردند. هواپیما که نشست یک راست به بیمارستان رفت ، شهر تنها یک بیمارستان داشت .اما می گفتند چنین بیماری پذیرش نشده . تمام لیست بیماران را زیرو رو کرد. اما اثری از نام شوهرش نبود.

 به محل کارش رفت ، آنجا هم نبود . هیچ کس خبری نداشت. می گفتند سه ماه است که رفته  .رفته؟

رفته بود ...» باور می کنید ؟ شوهرش رفته بود.          

 من که باور نکردم ،شاید دروغ می گفتند .. شاید خبر نداشتند که بیماریش عود کرده،  شاید هم  من اشتباه کردم که داستان را اینطور نوشتم...