گرگان - سه شنبه 3 اسفند 1395 - دما درجه سانتیگراد




1395/10/20 - شماره 1539
صدای داورک - شعله مدحتي

.از آن نازک خیال زود رنج ؛نیما یوشیج

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته پر

هی پهن می کند پر و هی می زند به در

زین حبسگاه

آواز می دهد به همه خفتگان ما

در کارگاه روشن فکر جوان ما

بیدار می کند همه شور نهان ما...

دیماه ۱۳۱۹

اینکه در بیش از یکصد و بیست و یک سال پیش در آبانماه ۱۲۷۴ خورشیدی در یوش بلده زاده شده است و پس از ۶۴ سال در زمستان ۱۳۳۸ بدرود حیات گفته است را همه ی آنان که دلمشغولی شان شعر پارسی است می دانند .هم اینکه چه چیز این کوهستانی مرد ریز اندام سربزرگ ،کم حوصله ودل نازک

  را به «پدر شعر نو  «بدل کرد کم وبیش در کتابهای تاریخ ادبیات و نقد آثارش  آمده است. نیما با شعر بلند افسانه رسمی نو در شعر زمان خود و پس از آن تا به امروز و تا سالها پس از این ،بنا نهاد :

رو،فسانه!که اینها فریب است

دل ز وصل و خوشی بی نصیب است

دیدن و سوزش و شادمانی

چه خیالی و وهمی عجیب است.....

افسانه ی نیما مانیفست شعر نیمایی است به گفته ی خوداو در مقدمه ی نخستین چاپ آن «این ساختمان که افسانه ی من در آن جای گرفته است و یک مکالمه ی طبیعی و آزاد را نشان می دهد،شاید برای دفعه  اول پسندیده ی تو نباشد ...» اما براستی چنان مورد پسند شاعران آن دوران قرار میگیرد که بسیاری به آن روی می آورند و ظهور شاعران سبک نیمایی در حقیقت نشان از پسندیده شدن ساختمان شعری تازه ای است که همان مرد نازک خیال زود رنج بنا نهاد.

شاعرانی که پای در راه و رسم نیما گذاشته اند خود ،خالق برخی از ماندگار ترین آثار شعر نو پارسی هستند .دامنه تاثیر گذاری و مانایی این ساختمان نو از احمد شاملو تا شهریار را در خود جای داده است.

جهان در چشم نیما ،جهانی است  پر از درد و داغ و نامرادی .بی بار و برگ و خشک ....

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند:می گریند روی ساحل نزدیکسوگواران در میان سوگواران....

آنگونه که از یادداشتهای روزانه ی نیما می توان دریافت او دلخوش نبوده است و بر این دل ناخوشی بایست دلنگرانی و پریشان خیالی را نیز افزوددر جایی از این یادداشتها این پریشانی بخوبی هویداست :

«بعد از مرگ من خانهی یوش من خراب میشود سهم جنگل را پسرعموهای من میخورند نه کسی را دارم علاقمند  نه مرا فرزندی باشد برومند. من میمیرم و آثار شلوغ و درهم و برهم من میماند و از بین میرود. به من زمان زندگی من کمک نکرد که بتوانم با آرامش کارم را بکنم.»

با اینهمه اما امیدوار و منتظر بوده است .در انتظار روزی که در پس آن همه بی برگی و بی حاصلی قاصد روزان ابری باز آید:

ترا من چشم در راهم،شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن»سایه ها رنگ سیاهی